

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۳۳۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۸
بیا دل بر دل پردرد من نه
بیا رخ بر رخان زرد من نه
تویی خورشید وز تو گرم عالم
یکی تابش بر آه سرد من نه
چو مهره توست مهر جمله دلها
بر این نطع هوای نرد من نه
بیار آن معجز هر مرد و زن را
به پیش دشمن نامرد من نه
به هر شرطی که بنهی من مطیعم
ولیکن شرط من درخورد من نه
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از معشوق میخواهد که به درد و رنج دلش توجه کند و او را درک کند. او معشوق را به عنوان خورشید و منبع گرما معرفی میکند و از او میخواهد تا به حال سرد و بیتابیاش نگریسته و عطری از محبتش به او بدهد. همچنین، شاعر شرط تسلیم و اطاعت خود را در وجود معشوق میبیند و از او میخواهد تا معجزهاش را در برابر دشمنانش به نمایش بگذارد. او تلاش میکند تا عشق و محبت را به طرز عمیقتری تجربه کند، نه فقط با هر بادهای که برایش در دسترس باشد. در نهایت، او از گفتن بیش از حد معذرت میخواهد و اشاره میکند که این سخنها پیش کسوتی به بزرگی معشوق، کمتر از ارزش آن است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
