

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۳۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵
مرا بدید و نپرسید آن نگار چرا
ترش ترش بگذشت از دریچه یار چرا
سبب چه بود چه کردم که بد نمود ز من
که خاطرش بگرفتست این غبار چرا
ز بامداد چرا قصد خون عاشق کرد
چرا کشید چنین تیغ ذوالفقار چرا
چو دیدم آن گل او را که رنگ ریخته بود
دمید از دل مسکین هزار خار چرا
چو لب به خنده گشاید گشاده گردد دل
در آن لبست همیشه گشاد کار چرا
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به درد و رنج عشق میپردازد و از بیتوجهی معشوق نسبت به خود شکایت میکند. او به خاطر رفتار سرد و خشمگین یار، دچار حیرت و دلتنگی شده است. شاعر از اینکه معشوق بدون دلیل بر او ترشرویی کرده و دلش را میآزارد، گلایه میکند و از زیبایی او و تأثیرات لبخند و خندهاش میگوید. او مینالد که لحظهای که یار به او پشت کند، جهان بر او تاریک میشود و عشقش بدون دیدن او، زجرآور است. در انتها، شاعر به این نکته اشاره میکند که شاید این شرایط، ناشی از اراده خداوند است و در حقیقت، محبتی در پس این غم وجود دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
