

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۳۵۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۰
آمد مه و لشکر ستاره
خورشید گریخت یک سواره
آن مه که ز روز و شب برون است
کو چشم که تا کند نظاره
چشمی که مناره را نبیند
چون بیند مرغ بر مناره
ابر دل ما ز عشق این مه
گه گردد جمع و گاه پاره
چون عشق تو زاد حرص تو مرد
بیکار شوی هزارکاره
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به تصویر کشیدن زیبایی و نور عشق است که با آمدن ماه و ستارهها نمایان میشود. حضور عشق، دل را از غم و اندوه آزاد کرده و به آن زندگی دوباره میبخشد. شاعر به چشمی اشاره میکند که نمیتواند زیباییهای عشق را ببیند و از عواقب حرص و طمع میگوید که عشق حقیقی را نابود میکند. در پایان، دعوت به تماشا و دقت در واقعیتهای عشق میباشد، جایی که جانهای فوت شده دوباره زنده میشوند و عشق بر همه چیز سایه میافکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
