

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۳۶۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۴
ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته
دل میان خون نشسته عقل و جان بگریسته
چون به عالم نیست یک کس مر مکانت را عوض
در عزای تو مکان و لامکان بگریسته
جبرئیل و قدسیان را بال و پر ازرق شده
انبیا و اولیا را دیدگان بگریسته
اندر این ماتم دریغا تاب گفتارم نماند
تا مثالی وانمایم کان چنان بگریسته
چون از این خانه برفتی سقف دولت درشکست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به وصف عمیق حزن و اندوه ناشی از دوری و هجرت محبوب میپردازد. او بیان میکند که عدم حضور محبوب، سبب گدازش زمین و آسمان و اشک ریختن تمام موجودات، از جبرئیل تا انبیا و اولیا شده است. با رفتن محبوب، دنیای هستی در ماتم فرو رفته و هر کسی که میداند چه بر سر دلها آمده، به یاد آن محبوب اشک میریزد. شاعر در نهایت تأکید میکند که این ماتم و اندوه، فراتر از کلمات است و نمیتوان به درستی آن را وصف کرد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
