

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۳۷۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۲
هله بحری شو و در رو مکن از دور نظاره
که بود در تک دریا کف دریا به کناره
چو رخ شاه بدیدی برو از خانه چو بیدق
رخ خورشید چو دیدی هله گم شو چو ستاره
چو بدان بنده نوازی شدهای پاک و نمازی
همگان را تو صلا گو چو مؤذن ز مناره
تو در این ماه نظر کن که دلت روشن از او شد
تو در این شاه نگه کن که رسیدهست سواره
نه بترسم نه بلرزم چو کشد خنجر عزت
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، مولانا به شنونده دعوت میکند که از دور ننگرد و به عمق وجود خود فرو رود و در دریای عشق غوطهور شود. او میگوید زمانی که چهرهی حقیقت یا شاه واقعی را دیدی، باید از خود فاصله گرفته و از دنیا گم شوی. از بندهای که مورد نوازش قرار میگیرد، خواسته میشود که همه را به نیکی و دعا ترغیب کند. شاعر به روشنی اشاره میکند که در این ماه دلش روشن شده و نظرش به حقیقتی که به آن رسیده است متمرکز است. همچنین در این شعر اشارهای به بیمقدار بودن دنیا و ناپایداری آن شده و از روحانی بودن و مستی در عشق الهی سخن میرود. مولانا به شنونده یادآوری میکند که نباید به قید و بند دنیا غرق شود و باید حرکتی مخلصانه و خالصانه در راه خدا داشته باشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
