

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۳۷۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۳
مشنو حیلت خواجه هله ای دزد شبانه
بشلولم بشلولم مجه از روزن خانه
بمشو غره پرستش بمده ریش به دستش
وگرت شاه کند او که توی یار یگانه
سوی صحرای عدم رو به سوی باغ ارم رو
می بیدرد نیابی تو در این دور زمانه
به شه بنده نوازی تو بپر باز چو بازی
به خدا لقمه بازان نخورد هیچ سمانه
بخورم گر نخورم من بنهد در دهن من
بروم گر نروم من کندم گوش کشانه
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر به توحید و عشق الهی اشاره دارد و از احوالات دلدادگی و رازهایی که دل را به خود مشغول کرده، سخن میگوید. او بر این باور است که در دنیایی پر از فریب و غفلت، تنها راه نجات و آرامش در پناه عشق به خداوند است. احساساتی چون جنون و درد ناشی از عشق را توصیف کرده و از زیباییهای معشوق و تأثیر او بر هستی سخن میگوید. در این شعر، اتصال با معشوق و خاصه، جمال الهی، مراد اصلی است که زندگی را معنا میبخشید. شاعر به سادگی و بیپایانی عشق اشاره میکند و میخواهد تا دیگران نیز شیرینی این عشق را بچشند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
