

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۳۷۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۵
سوی اطفال بیامد به کرم مادر روزه
مهل ای طفل به سستی طرف چادر روزه
بنگر روی ظریفش بخور آن شیر لطیفش
به همان کوی وطن کن بنشین بر در روزه
بنگر دست رضا را که بهاری است خدا را
بنگر جنت جان را شده پر عبهر روزه
هله ای غنچه نازان چه ضعیفی و چه یازان
چو رسن باز بهاری بجه از چنبر روزه
تو گلا غرقه خونی ز چه ای دلخوش و خندان
مگر اسحاق خلیلی خوشی از خنجر روزه
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به وصف حال و هوای یک مادر مهربان میپردازد که به سمت فرزندانش میآید و از روزهداری آنها صحبت میکند. او از فرزندان میخواهد که قدری صبر کنند و از زیباییها و لطافتهای زندگی لذت ببرند. در این میان، به تصویر دست رضا و بهار خدا اشاره میکند و یادآور میشود که باید به جوانههای زندگی و شادیهای نهفته توجه کنند. شاعر نسبت به درد و رنجهای زندگی نیز نگاهی انتقادی دارد و از عشق و آرزوهایی سخن میگوید که در دل دارند، در حالی که همواره باید به زیباییها و خوشیها توجه کنند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
