

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۳۸۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۲
ای بخاری را تو جان پنداشته
حبه زر را تو کان پنداشته
ای فرورفته چو قارون در زمین
وی زمین را آسمان پنداشته
ای بدیده لعبتان دیو را
لعبتان را مردمان پنداشته
ای کرانه رفته عشق از ننگ تو
ای تو خود را در میان پنداشته
ای گرفته چشمت آب از دود کفر
دود را نور عیان پنداشته
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: این غزل مولانا به نقد و سرزنش افرادی میپردازد که خود را از دیگران بالاتر و مهمتر میپندارند. شاعر به تمسخر چنین افرادی میگوید که آنها حقیقت را نادیده گرفته و تصورات نادرستی از خود و اطرافشان دارند. او به تصویر کشیدن مفاهیمی از قبیل عشق، شهوت و درک واقعیات میپردازد و به این نتیجه میرسد که افراد باید آگاهانهتر با خود و دنیای اطراف شان برخورد کنند. در نهایت، مولانا بیان میکند که هر آنچه گفته شده، به نوعی انعکاسی از درون خود شاعر است و این انتقادات به نوعی هجو از خود شخصی است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
