

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۳۸۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۷
پیغام زاهدان را کآمد بلای توبه
با آن جمال و خوبی آخر چه جای توبه
هم زهد برشکسته هم توبه توبه کرده
چون هست عاشقان را کاری ورای توبه
چون از جهان رمیدی در نور جان رسیدی
چون شمع سر بریدی بشکن تو پای توبه
شرط است بیقراری با آهوی تتاری
ترک خطا چو آمد ای بس خطای توبه
در صید چون درآید بس جان که او رباید
یک تیر غمزه او صد خونبهای توبه
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به نقد زهد و توبه میپردازد و بر این باور است که عشق و زیبایی الهی بالاتر از این مفاهیم است. او میگوید که زاهدان در توبه و زهد خود به نوعی در میمانند و عشق واقعی به حق، فراتر از این امور است. در توصیفاتی از عاشقان و عشق، به زیبایی، غم و شوریدگی اشاره میکند و تأکید میکند که توبه در برابر عشق واقعی بیمعناست. در نهایت، او از شمس تبریزی یاد میکند و میگوید که تنها راه رهایی و رستگاری، پیروی از نور حقیقت اوست.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
