

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۳۸۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۸
این جا کسیست پنهان دامان من گرفته
خود را سپس کشیده پیشان من گرفته
این جا کسیست پنهان چون جان و خوشتر از جان
باغی بهمن نموده ایوان من گرفته
این جا کسیست پنهان همچون خیال در دل
اما فروغ رویَش ارکان من گرفته
این جا کسیست پنهان مانند قند در نی
شیرین شکرفروشی دکّان من گرفته
جادو و چشمبندی چشم کسش نبیند
سوداگریست موزون میزان من گرفته
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از وجود یک شخصیت پنهان و در عین حال نزدیک به خود میگوید که زندگی و جانش به او وابسته است. او این موجود پنهان را به گونهای توصیف میکند که چون قند شیرین و خوشبو است و عشقش یعنی وجودش، همه چیز را در عالم به خود جلب کرده است. در این راستا، شاعر به درد دل و ناامیدی ناشی از عشق خود اشاره میکند و در عین حال به دیگران نیز توصیه میکند که برای رسیدن به درمان، باید درد را در آغوش بکشند. او در نهایت به اهمیت دیدن حقیقت و دوری از ظواهر اشاره میکند و تصریح مینماید که عشق حقیقی، مایهٔ رهایی از غم و درد برای عاشقین است. آخرت شعر در تجلی عشق و یار غار او، یعنی "شمس دین"، متجلی میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
