

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۳۹۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۶
ای پاک از آب و از گل پایی در این گلم نه
بیدست و دل شدستم دستی بر این دلم نه
من آب تیره گشته در راه خیره گشته
از ره مرا برون بر در صدر منزلم نه
کارم ز پیچ زلفت شوریده گشت و مشکل
شوریده زلف خود را بر کار مشکلم نه
هر حاصلی که دارم بیحاصلی است بیتو
سیلاب عشق خود را بر کار و حاصلم نه
خواهی که گرد شمعم پروانه روح باشد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و ارتباط عمیق خود با محبوبش اشاره میکند. او خود را در حالتی گم و نابسامان مییابد که به خاطر دوری از محبوب، زندگیاش بیمعنی شده است. او بیان میکند که تمام وجودش به عشق معشوق گره خورده و بدون او، هیچ حاصلی در زندگی ندارد. همچنین، او از وضعیت دشوار و پیچیدهای که به واسطهی عشق تجربه میکند، سخن میگوید و درگذر زمان، longing به وصال محبوب را ابراز میکند. در نهایت، با ذکر شمس تبریزی، به طلب وصل و روشنایی روحی و معنوی خویش میپردازد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
