

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۳۹۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۷
ای گرد عاشقانت از رشک تخته بسته
وی جمله عاشقانت از تخت و تخته رسته
صد مطرقه کشیده در یک قدح بکرده
صد زین قدح کشیده چون عاقلان نشسته
یک ریسمان فکندی بردیم بر بلندی
من در هوا معلق و آن ریسمان گسسته
از آهوان چشمت ای بس که شیر عشقت
هم پوست بردریده هم استخوان شکسته
دیدن به خواب در شب ماه تو را مبارک
وز بامداد رویت دیدن زهی خجسته
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و حال و هوای عاشقانه میپردازد و با بهرهگیری از تصاویر زیبا، احساسات عمیق خود را بیان میکند. او درباره زیبایی چشمان محبوب سخن میگوید و اشاره میکند که عشقش چنان عمیق است که تمام وجودش را تحت تأثیر قرار داده است. همچنین، به نحوی از حالتی معلق در عشق و شوک ناشی از آن صحبت میکند و بر اهمیت دیدن محبوب، چه در خواب و چه در بیداری، تأکید میکند. در نهایت، عشق خویش را به شمس تبریز نسبت میدهد و از فریبنده بودن زیبایی او میگوید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
