

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۰۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۱
ای صد هزار خرمنها را بسوخته
زین پس مدار خرمن ما را بسوخته
از عشق سنگ خارا بر آهنی زده
برقی بجسته ز آهن و خارا بسوخته
از سر قدم بساختم ای آفتاب حسن
هم سر به جوش آمده هم پا بسوخته
سرنای این دلم ز تو بنواخت پردهای
هم پردهاش دریده و سرنا بسوخته
در اصل زمهریر گر افتد ز آتشت
تا روز حشر بینی سرما بسوخته
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل با بیانی عاطفی و پرشور به عشق و سوز و گداز آن اشاره میکند. او از آثار عشق بر وجود آدمی سخن میگوید و بیان میکند که عشق چنان آتشین است که میتواند خرمنها را بسوزاند و قلبها را دگرگون کند. مولانا در توصیف احساسات خود، از زیبایی و اثرات وجود محبوب میگوید و تذکر میدهد که در خود عشق، آتش و سرما به هم میآمیزند. همچنین به عواقب عشق و دگرگونیهای روحی ناشی از آن اشاره دارد و میگوید که جانها در پی وصال محبوب و در مواجهه با زیبایی او در آتش عشق سوختهاند. در نهایت، شاعر به ظهور شمس و تأثیر او بر دل عاشقان اشاره میکند و نشان میدهد که عشق میتواند هر چیزی را دستخوش تغییر کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
