

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۳۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳۰
ای آن که بر اسب بقا از دیر فانی میروی
دانا و بینای رهی آن سو که دانی میروی
بیهمره جسم و عرض بیدام و دانه و بیغرض
از تلخکامی میرهی در کامرانی میروی
نی همچو عقل دانه چین نی همچو نفس پر ز کین
نی روح حیوان زمین تو جان جانی میروی
ای چون فلک دربافتهای همچو مه درتافته
از ره نشانی یافته در بینشانی میروی
ای غرقه سودای او ای بیخود از صهبای او
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به وصف وجودی میپردازد که در حال سفر به سوی جاودانگی و حقیقت است. او این شخص را به عنوان یک فرد دانا و بینا معرفی میکند که بینیاز از دنیا و مادیات، از تلخیها رها شده و به سوی کامرانی پیش میرود. این فرد همچنین به کل جهان و پدیدهها پیوند دارد و به صورت نمادین مانند خورشید و آفتاب میدرخشد، در حالی که در سفر معنوی خود به دنبال حقیقت است. شاعر در نهایت از او میخواهد که از قید ظواهر مادی رها شود و به عمق وجود خود بازگردد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
