

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۳۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳۱
این عشق گردان کو به کو بر سر نهاده طبلهای
که هر کجا مرده بود زنده کنم بیحیلهای
خوان روانم از کرم زنده کنم مرده بدم
کو نرگدایی تا برد از خوان لطفم زلهای
گاهی تو را در بر کنم گاهی ز زهرت پر کنم
آگاه شو آخر ز من ای در کفم چون کیلهای
گر حبهای آید به من صد کان پرزرش کنم
دریای شیرینش کنم هر چند باشد قلهای
از تو عدم وز من کرم وز تو رضا وز من قسم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعری در این غزل از قدرت عشق سخن میگوید که میتواند مردگان را زنده کند و هر نقصی را به کمال تبدیل کند. او از جوانمردی و کرم خود میگوید و ایماهایی به حال و هوای دوست دارد که در آن عشق و محبت جاری است. شاعر بیان میکند که با وجود نامساعدیها و مشکلات، امید و شادی را در دلها میآفریند و از دستاوردهای عشق سخن به میان میآورد. او همچنین به میهمانی و لطفی که از عشق میگیرد اشاره میکند و در نهایت با حمد و ستایش از شمس تبریزی یاد میکند که منبع این نور و زیبایی است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
