

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۳۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳۳
ای آنک اندر باغ جان آلاجقی برساختی
آتش زدی در جسم و جان روح مصور ساختی
پای درختان بسته بد تو برگشادی پایشان
صحن گلستان خاک بد فرشش ز گوهر ساختی
مرغ معماگوی را رسم سخن آموختی
باز دل پژمرده را صد بال و صد پر ساختی
ای عمر بیمرگی ز تو وی برگ بیبرگی ز تو
الحق خدنگ مرگ را پاینده اسپر ساختی
عاشق در این ره چون قلم کژمژ همیرفتش قدم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به ستایش شمس تبریزی میپردازد و او را به عنوان منبع آفرینش و تحول در جان و روح انسان معرفی میکند. او از شمس به عنوان معمار باغ جان یاد میکند که آتش عشق را در دلها شعلهور کرده و با حضورش زندگی و روح تازهای به انسانها بخشیده است. همچنین، شاعر به نقش شمس در آفرینش زیباییها و تحولات فرامادی اشاره میکند و بر این باور است که قدرت شمس از مرگ و زندگی فراتر است. از طریق شمس، حتی عناصر ساده مانند خاک و آب هم به کمال و زیبایی تبدیل شدهاند. در نهایت، شاعر از شمس میخواهد تا معانی عمیق این مصیبتها و زیباییها را روشن کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
