

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۳۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳۵
من دوش دیدم سر دل اندر جمال دلبری
سنگین دلی لعلین لبی ایمان فزایی کافری
از جان و دل گوید کسی پیش چنان جانانهای
از سیم و زر گوید کسی پیش چنان سیمین بری
لقمه شدی جمله جهان گر عشق را بودی دهان
دربان شدی جان شهان گر عشق را بودی دری
من میشنیدم نام دل ای جان و دل از تو خجل
ای مانده اندر آب و گل از عشق دلدل چون خری
ای جان بیا گوهر بچین ای دل بیا خوبی ببین
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از زیبایی و جذبهی معشوق سخن میگوید و به شدت تحت تأثیر عشق او قرار دارد. او بیان میکند که هنگامی که عاشق در پیش است، ارزشهای مادی و دنیوی بیمعنا میشوند و تنها عشق و دلباختگی اهمیت دارد. بهار و شکوفایی نیز نمادی از عشق و زیبایی در زندگی است، جایی که بلبلان به شوری میزنند و هر غنچهای به زیبایی میبالد. شاعر از دوستانش میخواهد تا در این موسم به بوستان عشق بشتابند و از آن لذت برند، زیرا وجود معشوق همیشه سرشار از نعمت و شگفتی است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
