

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۳۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳۶
ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنی
تا بوک رو این سو کنی باشد که با ما خو کنی
من گرد ره را کاستم آفاق را آراستم
وز جرم تو برخاستم باشد که با ما خو کنی
من از عدم زادم تو را بر تخت بنهادم تو را
آیینهای دادم تو را باشد که با ما خو کنی
ای گوهری از کان من وی طالب فرمان من
آخر ببین احسان من باشد که با ما خو کنی
شرب مرا پیمانه شو وز خویشتن بیگانه شو
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل مولانا، شاعر به یار خود دعا میکند که اگر بخواهد، با او ارتباطی عمیق و صمیمی برقرار کند. او از تلاش خود برای آمادهسازی فضا و پیرامونی مناسب برای یار سخن میگوید و به احسانها و محبتهایش اشاره میکند. مولانا همچنین بر ضرورت رهایی از خود و دنیا تأکید دارد تا بتوان به عشق واقعی دست یافت. او به یار یادآوری میکند که باید از زرق و برقهای دنیا عبور کند و به حقیقت وجودیاش پی ببرد. در نهایت، شمس تبریزی دعوت به نزدیکی و همنشینی با خود را میکند تا به معنای واقعی زندگی نزدیکتر شوند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
