

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۳۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳۷
ای یوسفِ خوشنام هی! در ره میا بیهمرهی
مسکل ز یعقوبِ خِرَد تا درنیفتی در چهی
آن سگ بود کاو بیهده خسپد به پیش هر دری
و آن خر بود کز ماندگی آید سویِ هر خرگهی
در سینه این عشق و حسد، بین کز چه جانب میرسد
دل را کی آگاهی دهد؟ جز دلنوازی آگهی
مانند مرغی باش هان بر بیضه همچو پاسبان
کز بیضهی دل زایدت مستی و وصل و قهقهی
دامن ندارد غیر او جمله گدااند ای عمو
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به ستایش عشق و عواقب آن میپردازد. او انسانها را به پرهیز از دنیاطلبی و حسد تشویق میکند و از آنان میخواهد که به سمت عشق الهی روند. به تصاویری از یوسف، یعقوب و دیگر نمادها اشاره میکند تا نشان دهد جوهر عشق واقعی تنها در دل و درک عمیق وجود دارد. شاعر تأکید میکند که حقیقت و معرفت از درون و از طریق ارتباط با الهیات به دست میآید و در نهایت، ظهور عشق الهی موجب تحول و زندگی دوباره در انسانها میشود. او همچنین به نقش پیمانشکنی و بیتوجهی به دنیای مادی در زندگی اشاره میکند و بر این نکته تأکید دارد که در نهایت، عشق بر تمامی امور غالب خواهد بود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
