

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۴۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴۲
بانگی عجب از آسمان در میرسد هر ساعتی
مینشنود آن بانگ را الا که صاحب حالتی
ای سر فروبرده چو خر زین آب و سبزه بس مچر
یک لحظهای بالا نگر تا بوک بینی آیتی
ساقی در این آخرزمان بگشاد خم آسمان
از روح او را لشکری وز راح او را رایتی
کو شیرمردی در جهان تا شیرگیر او شود
شاه و فتی باید شدن تا باده نوشی یا فتی
بیچاره گوش مشترک کاو نشنود بانگ فلک
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به جستجوی حقیقت و آگاهی از معانی عمیق و الهی اشاره میکند. او از شنیدنش بانگی از آسمان سخن میگوید که تنها اهل حال و ذوق قادر به درک آن هستند. در دعوت به رهایی از غفلت و بیتحرکی، شاعر تذکر میدهد که باید از دنیای مادی فراتر رفت و به آسمان و حقیقت بپرداخت. او به نقش خود در این فرآیند اشاره کرده و بر لزوم تلاش برای درک عمیق و شیرینی عشق تأکید میکند. در نهایت، شاعر به اهمیت خاموشی و اجازه دادن به عشق برای بیان خویش اشاره مینماید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
