

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۴۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴۹
من پیش از این میخواستم گفتار خود را مشتری
و اکنون همیخواهم ز تو کز گفت خویشم واخری
بتها تراشیدم بسی بهر فریب هر کسی
مست خلیلم من کنون سیر آمدم از آزری
آمد بتی بیرنگ و بو دستم معطل شد بدو
استاد دیگر را بجو بهر دکان بتگری
دکان ز خود پرداختم انگازها انداختم
قدر جنون بشناختم ز اندیشهها گشتم بری
گر صورتی آید به دل گویم برون رو ای مضل
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به جستجوی حقیقت و معنای واقعی وجود میپردازد و از تفرقه و فریب ناشی از ظاهرگری میگوید. او اشاره میکند که پیش از این تلاش کرده تا گفتار خود را از دیگران بگیرد، اما اکنون به اشتباهات خود پی برده است. همچنین از بتهای خیالی که ساخته، دست کشیده و به دنبال استاد دیگری برای رهایی از ناآگاهی است. شاعر میفهمد که باید از اندیشههای سطحی فاصله بگیرد تا به درک بالاتری دست یابد و بر این باور است که عشق حقیقی نیاز به پاکی و بینش عمیق دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
