

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۵۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۵
برگذری درنگری جز دل خوبان نبری
سر مکش ای دل که از او هر چه کنی جان نبری
تا نشوی خاک درش در نگشاید به رضا
تا نکشی خار غمش گل ز گلستان نبری
تا نکنی کوه بسی دست به لعلی نرسد
تا سوی دریا نروی گوهر و مرجان نبری
سر ننهد چرخ تو را تا که تو بیسر نشوی
کس نخرد نقد تو را تا سوی میزان نبری
تا نشوی مست خدا غم نشود از تو جدا
تا صفت گرگ دری یوسف کنعان نبری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر دربارهٔ ضرورت و اهمیت کوشش در عشق و عبادت خداوند صحبت میکند. شاعر به دل میگوید که اگر به درگاه خداوند نرود و خود را تسلیم عشق الهی نکند، هیچ چیز از او به دست نخواهد آمد. او تاکید میکند که برای دستیابی به زیباییهای درون و برون، باید از درد و رنج نترسد و خود را به زحمت بیندازد. در این سفر معنوی، باید از وابستگیهای دنیوی فاصله گرفت تا به هدف نهایی، یعنی نزدیکی به خدا و کسب ایمان، رسید. شاعر به مخاطب یادآوری میکند که هیچ چیزی بدون تلاش و صداقت به دست نمیآید و باید در این مسیر صبر و استقامت نشان داد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
