

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۵۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۴
عیش جهان پیسه بود گاه خوشی گاه بدی
عاشق او شو که دهد ملکت عیش ابدی
چونک سپید است و سیه روز و شب عمر همه
عمر دگر جو که بود ساده چو نور صمدی
ای تو فرورفته به خود گاه از آن گور و لحد
غافل از این لحظه که تو در لحد بود خودی
دیدن روزی ده تو رزق حلال است تو را
گرم به دکان چه روی در پی رزق عددی
نادره طوطی که توی کان شکر باطن تو
نادره بلبل که توی گلشنی و لعل خدی
لیلی و مجنون عجب هر دو به یک پوست درون
آینهٔ هر دو توی لیک درون نمدی
