

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۵۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۷
ای دل سرگشته شده در طلبِ یاوهروی
چند بگفتم که مده دل به کسی بیگروی
بر سر شطرنجْ بُتی جامهکنی کیسهبُری
با چو منی سادهدلی خیرهسری خیرهشوی
برد همه رخت مرا نیست مرا برگ کهی
آنک ز گنج زر او من نرسیدم به جوی
تا بخورد تا ببرد جان مرا عشق کهن
آن کهنی کاو دهدم هر نفسی جان نوی
آن کهنی نوصفتی همچو خدا بیجهتی
خوشگهری خوشنظری خوشخبری خوششنوی
خرمن گل گشت جهان از رُخت ای سرو روان
دشمنِ تو جو دروی یارِ تو گندمدروی
