

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۵۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۷
ای دل سرگشته شده در طلبِ یاوهروی
چند بگفتم که مده دل به کسی بیگروی
بر سر شطرنجْ بُتی جامهکنی کیسهبُری
با چو منی سادهدلی خیرهسری خیرهشوی
برد همه رخت مرا نیست مرا برگ کهی
آنک ز گنج زر او من نرسیدم به جوی
تا بخورد تا ببرد جان مرا عشق کهن
آن کهنی کاو دهدم هر نفسی جان نوی
آن کهنی نوصفتی همچو خدا بیجهتی
خوشگهری خوشنظری خوشخبری خوششنوی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به دل سرگشته و در جستجوی محبت اشاره میکند و به خود میگوید که نباید دل خود را به کسی بدهد که بیوفاست. او از زندگی و عشق قدیمی و چالشهای ناشی از آن سخن میگوید، در حالی که به زیباییهای عالم هستی و دلبر اشاره میکند. شاعر از دوستان و دشمنان میگوید و تأکید میکند که عشق و وجود باید همواره سبز و زنده باشد. در پایان، با دعوت از دل و عشق به جلو، به محدودیتهای جهانی و ظلمت هستی اشاره میکند و تلاش میکند تا به بیداری و آگاهی برسد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
