

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۵۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۸
سنگ مزن بر طرف کارگه شیشهگری
زخم مزن بر جگر خستهٔ خستهجگری
بر دل من زن همه را ز آنک دریغ است و غبین
زخم تو و سنگ تو بر سینه و جان دگری
باز رهان جمله اسیران جفا را جز من
تا به جفا هم نکنی در جز بنده نظری
هم به وفا با تو خوشم هم به جفا با تو خوشم
نی به وفا نی به جفا بیتو مبادم سفری
چونک خیالت نبود آمده در چشم کسی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از درد و رنج ناشی از جدایی و عشق سخن میگوید. او به شیشهگر و زخمهای وارده بر دلش اشاره میکند و به این نکته میپردازد که دردی که او متحمل میشود، باید بر دل دیگران نیز بنشیند. او در تضاد وفا و جفا به محبوبش ابراز میکند که با وجود عشق و وابستگی به او، حتی جفایی که پیش میآورد نیز رنجآور است. شاعر همچنین میگوید که هر جا که برود، همچنان در یاد او خواهد بود و آرزوی دوری نمیکند. او از سفر به دنیای غریب و دردهای آن میگوید و در نهایت به بی خبری از حال محبوبش اشاره میکند که بدون خبر او نیز در خوشی به سر میبرد و زندگیاش ادامه دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
