

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۶۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۰
تو نه چنانی که منم، من نه چنانم که تویی
تو نه بر آنی که منم، من نه بر آنم که تویی
من همه در حکم توام، تو همه در خون منی
گر مه و خورشید شوم، من کم از آنم که تویی
با همه ای رشک پری، چون سوی من برگذری
باش چنین، تیز مران! تا که بدانم که تویی
دوش گذشتی ز درم، بوی نبردم ز تو من
کرد خبر گوش مرا، جان و روانم که تویی
چون همه جان روید و دل، همچو گیا خاک درت
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به رابطه عمیق و پیچیده بین خود و معشوق میپردازد و بیان میکند که هر دو در وجود یکدیگر گم شدهاند. او میگوید که نمیتواند خودش را از معشوق جدا بداند و به نوعی معشوق را جزء وجود خود میداند. شاعر احساس میکند که عشق و جاذبهی معشوق او را از خود بیخود کرده و در این حال، نمیتواند به طور کامل او را درک کند. همچنین، او به شیوهی دیگری از فهم و شناخت عشق میرسد، که در آن دو به گونهای مشترک و همراه یکدیگرند. از این رو، شاعر با تمام وجودش به عشق و دیوانگی در این رابطه اشاره میکند و تمایلش به شناخت عمیقتر معشوق را ابراز مینماید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
