

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۶۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۱
چون دل من جست ز تن بازنگشتی چه شدی
بیدل من بیدل من راست شدی هر چه بدی
گر کژ و گر راست شدی ور کم ور کاست شدی
فارغ و آزاد بدی خواجه ز هر نیک و بدی
هیچ فضولی نبدی هیچ ملولی نبدی
دانش و گولی نبدی طبل تحیات زدی
خواجه چه گیری گروم تو نروی من بروم
کهنه نهام خواجه نوم در مدد اندر مددی
آتش و نفتم نخورد ور بخورد بازدهد
چون عددی را بخورد بازدهد بیعددی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از جدایی میان دل و تن سخن میگوید و از احساسات درونیاش به شوق و درد میپردازد. او به بیان این نکته میپردازد که جدا شدن از دل به معنای رهایی از همه نیک و بد نیست، بلکه برخی از احساسات و حالات دشوارتر میشوند. شاعر در پی توصیف حالتی است که در آن بدون دل، ارتباط با حقیقت و معانی عمیق زندگی دشوار میشود. همچنین اشاره میکند که حتی در مرگ و نبودن، شخصی قادر است در خاطر و یاد دیگران باقی بماند و ارزشمند باشد. پایان غزل به پرسش از دغدغههای انسانی و روحی توجه دارد، اگرچه وجود او کمرنگ شده باشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
