

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۶۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۵
آمدهای که راز من بر همگان بیان کنی
و آن شه بینشانه را جلوه دهی نشان کنی
دوش خیال مست تو آمد و جام بر کفش
گفتم می نمیخورم گفت مکن زیان کنی
گفتم ترسم ار خورم شرم بپرد از سرم
دست برم به جعد تو باز ز من کران کنی
دید که ناز میکنم گفت بیا عجب کسی
جان به تو روی آورد روی بدو گران کنی
با همگان پلاس و کم با چو منی پلاس هم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف حضور محبوب میپردازد و به رازهایی اشاره میکند که باید فاش شود. او با بیان حال و هوا و احساسات درونی خود، از عشق و تعلق خاطر به معشوق میگوید و نگرانیاش را از دست دادن او ابراز میکند. در این بین، شاعر به زیبایی و جذبه محبوب و تأثیر آن بر خود اشاره میکند و به دیگران توصیه میکند که شایستهٔ او باشند. همچنین، او به قدرت عشق که میتواند افراد را به سوی کمال و حقیقت هدایت کند، تأکید میکند. در نهایت، اشاراتی به سخنانی دارد که فراتر از کلمات راجع به عشق و معانی عمیق آن است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
