

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۶۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۹
آه خجسته ساعتی که صنما به من رسی
پاک و لطیف همچو جان صبحدمی به تن رسی
آن سر زلف سرکشت گفته مرا که شب خوشت
زین سفر چو آتشت کی تو بدین وطن رسی
کی بود آفتاب تو در دل چون حمل رسد
تا تو چو آب زندگی بر گل و بر سمن رسی
همچو حسن ز دست غم جرعه زهر میکشم
ای تریاق احمدی کی تو به بوالحسن رسی
گرچه غمت به خون من چابک و تیز میرود
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به وصف لحظهای شگفتانگیز میپردازد که معشوق به او نزدیک میشود و این دیدار را همانند ساعتی خوش و پاک میداند. او از تاثیر زیبایی معشوق و وجود او بر روح و جان خود سخن میگوید و امید دارد که با آمدن او، غمها و دردهایش از بین برود. همچنین، شاعر با اشاره به زرق و برق زندگی و ناپایداری آن، به تمایل خود به درک عمیقتری از معشوق میپردازد. در نهایت، او به توصیف حسن معشوق میپردازد و انتظار دارد که با حضور او، تمامی پیچیدگیهای زندگی ساده و روحنواز شود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
