

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۶۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۸
نیست به جز دوام جان ز اهل دلان روایتی
راحتهای عشق را نیست چو عشق غایتی
شکر شنیدم از همه تا چه خوشند این رمه
هان مپذیر دمدمه ز آنک کند شکایتی
عشق مه است جمله رو ماه حسد برد بدو
جز که ندای ابشروا این است ورا قرائتی
هر سحری حلاوتی هر طرفی طراوتی
هر قدمی عجایبی هر نفسی عنایتی
خوبی جان چو شد ز حد و آن مدد است بر مدد
هست برای چشم بد نیک بلا حمایتی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: این غزل به بررسی موضوع عشق و تجلیات آن در دنیای روحانی میپردازد. شاعر بیان میکند که عشق، مانند یک حقیقت پایدار برای دلهای آگاه است و هیچ پایانی ندارد. او عشق را به ماهی نسبت میدهد که دیگران حسرت آن را میخورند و میافزاید که عشق در هر لحظه تجلّی جدیدی دارد و هر صبح با نور جدیدی میآید. همچنین، شاعر به قدرت سکوت در عشق اشاره میکند که میتواند دردی را درمان کند و به دلها آرامش بخشد. در نهایت، مردمان عاشق به دنبال جمال بینظیر عشق هستند که نه تنها باعث خرسندی آنان میشود، بلکه درک عمیقتری از وجود و هستی به آنها میدهد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
