

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۷۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۴
ریگ ز آب سیر شد من نشدم زهی زهی
لایق خرکمان من نیست در این جهان زهی
بحر کمینه شربتم کوه کمینه لقمهام
من چه نهنگم ای خدا بازگشا مرا رهی
تشنهتر از اجل منم دوزخ وار میتنم
هیچ رسد عجب مرا لقمه زفت فربهی
نیست نزار عشق را جز که وصال داروی
نیست دهان عشق را جز کف تو علف دهی
عقل به دام تو رسد هم سر و ریش گم کند
گرچه بود گران سری گرچه بود سبک جهی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به جستجوی حقیقت و عشق الهی میپردازد و از تشنگی درونی خویش سخن میگوید. او احساس ناچیزی و نشدن را در برابر عظمت خداوند و عشق بیان میکند و میگوید که هیچ چیز نمیتواند این عطش را فرو نشاند جز وصال الهی. همچنین تأکید میکند که عشق تنها در حضور معشوق حقیقی به معنی و مفهوم خود میرسد و عقل نیز در مواجهه با عشق الهی به حیرتی عمیق دچار میشود. در نهایت، شاعر دعوت میکند که به سوی عشق حرکت کنیم و از خاموشی و دوری رهایی یابیم.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
