

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۷۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۳
آب تو ده گسسته را در دو جهان سقا توی
بار تو ده شکسته را بارگه وفا توی
برج نشاط رخنه شد لشکر دل برهنه شد
میمنه را کله توی میسره را قبا توی
می زده مییم ما کوفته دییم ما
چشم نهادهایم ما در تو که توتیا توی
روی متاب از وفا خاک مریز بر صفا
آب حیاتی و حیا پشت دل و بقا توی
چرخ تو را ندا کند بهر تو جان فدا کند
هر چه ز تو زیان کند آن همه را دوا توی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف صفات الهی و جایگاه خداوند میپردازد و از او به عنوان معلم و سقا یاد میکند که زندگیبخش و وفادار است. او با اشاره به عشق و وصل به معشوق، به حال و هوای شادی و سرخوشی اشاره میکند و بر نوشیدنی معنوی تأکید دارد. در ادامه، شاعر بر ضرورت رهایی از وسوسهها و توجه به حقیقت اشاره میکند و میگوید که انسانها باید از دنیای فانی چشم بپوشند تا به درک عمیقتری از وجود الهی برسند. همچنین، بر اهمیت پیوستن به جمع عاشقان و یادآوری وصال با معشوق تأکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
