

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۸۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۰
ای دل بیقرار من راست بگو چه گوهری
آتشیی تو آبیی آدمیی تو یا پری
از چه طرف رسیدهای وز چه غذا چریدهای
سوی فنا چه دیدهای سوی فنا چه میپری
بیخ مرا چه میکنی قصد فنا چه میکنی
راه خرد چه میزنی پرده خود چه میدری
هر حیوان و جانور از عدمند بر حذر
جز تو که رخت خویش را سوی عدم همیبری
گرم و شتاب میروی مست و خراب میروی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به دل خود میگوید و از بیقراری و جستوجوی معنای وجود صحبت میکند. او از دل میپرسد که چه گوهری دارد و از کجا آمده است، و به وضعیت انسانها اشاره میکند که در حال انحطاط و نزدیکی به فنا هستند. شاعر به درک معنای عشق و زندگی و همچنین دوری از دنیا و مادیات میپردازد و پیامی از جدایی از زرق و برقهای دنیوی میدهد. او خود را در دنیای کنونی میبیند و در عین حال به جستوجوی حقیقت و آگاهی فرامیخواند. در نهایت، شاعر میگوید که اگرچه در میان مردم است، اما از دنیا گریخته و به دنبال گنج واقعی وجود خود است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
