

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۸۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۶
ای زده مطرب غمت در دل ما ترانهای
در سر و در دماغ جان جسته ز تو فسانهای
چونک خیال خوش دمت از سوی غیب دردمد
ز آتش عشق برجهد تا به فلک زبانهای
زهره عشق چون بزد پنجه خود در آب و گل
قامت ما چو چنگ شد سینه ما چغانهای
آهوی لنگ چون جهد از کف شیر شرزهای
چون برهد ز باز جان قالب چون سمانهای
ای گل و ای بهار جان وی می و ای خمار جان
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و مهری عمیق اشاره میکند که روح او را پر کرده و به زندگیاش رنگ و بویی تازه میبخشد. او با اشاره به زیباییهای طبیعی همچون گل و بهار، ارتباط عمیقتری بین عشق و جهان هستی برقرار میکند و میگوید که همه زیباییها از عشق سرچشمه میگیرند. او از درد و شوق وصال سخن میگوید و میخواهد که عطای عشق، زندگی بخش باشد. در پایان، شاعر بر قدرت صبر و شکیبایی تأکید دارد و صبر کردن را برای جلب توجه معشوق ضروری میداند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
