

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۸۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۵
یاور من توی بکن بهر خدای یاریی
نیست تو را ضعیفتر از دل من شکاریی
نای برای من کند در شب و روز نالهای
چنگ برای من کند با غم و سوز زاریی
کی بفشاردی مرا دست غمی و غصهای
گر تو مرا به عاطفت در بر خود فشاریی
دیده همچو ابر من اشک روان نباردی
گر تو ز ابر مرحمت بر سر من بباریی
دست دراز کردمیگوش فلک گرفتمی
گر سر زلف خویش را تو به کفم سپاریی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از معشوق خود درخواست یاری و محبت میکند و به ضعفی که در دلش دارد اشاره میکند. او از معشوق میخواهد که با نغمههای دلانگیز و محبتآمیز خود، درد و غم او را تسکین بخشد. شاعر حسرت میخورد که اگر معشوق با عطوفتش به او نزدیکتر شود، اشکهای او جاری نخواهد شد و غمها از دلش میروند. او همچنین به زیبایی معشوق و تأثیر و قدرت عشق بر زندگیاش میپردازد و به ارتباط عمیق و معنویاش با او اشاره میکند. در پایان، شاعر به سکوت خود اشاره میکند و میخواهد که معشوق از دلتنگیهایش خبر داشته باشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
