

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۹۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۱
جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری
برف تو بفسراندت گر تو تنور آذری
آنک نجوشد او به خود جوش تو را تبه کند
و آنک ندارد آذری ناید از او برادری
فربهیش به دست جو غره مشو به پشم او
آن سر و سبلتش مبین جان وی است لاغری
گر خوشی است این نوا برجه و گرم پیش آ
سر تو چنین چنین مکن مشنو سست و سرسری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این شعر، مولانا به بیان اهمیت خودشناسی و پرهیز از خودفریبی میپردازد. او تأکید میکند که جمع کردن مشکلات و دردها بر خود، مانند برف، میتواند انسان را هلاک کند. باید به جای نادیده گرفتن این مسائل، با آنها مواجه شد و به عمق خود پرداخت تا از آنها رهایی یابد. همچنین، از فریبندگی ظاهر امور، مانند فربه بودن یا زیبایی ظاهری، باید دوری کرد، چرا که باطن و حقیقت هر چیزی ممکن است کاملاً متفاوت باشد. در نهایت، شاعر توصیه میکند که در مواجهه با سختیها نباید سست و بیتوجه بود، بلکه باید با آگاهی و قوت پیش رفت.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
