

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۹۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۲
هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلی
دید غرض که فقر بد بانگ الست را بلی
عالم خاک همچو تل فقر چو گنج زیر او
شادی کودکان بود بازی و لاغ بر تلی
چشم هر آنک بسته شد بآتش حرص خسته شد
و آنک ز گنج رسته شد گشت گران و کاهلی
گنج جمال همچو مه جانش بدیده گفته خه
بر ره او هزار شه اه چه شگرف حاصلی
وصف لبش بگفتمی چهره جان شکفتمی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به تبیین اهمیت خلوص در دنیای مادی و معنوی میپردازد. مولانا بیان میکند که اگر انسان در دل خود پاکی و صفا پیدا کند، به حقیقتی والاتر دست مییابد و از زهد و فقر به معنای واقعی خود آگاه میشود. او تأکید میکند که چشمبستن از لذتهای دنیوی و رهایی از حرص، انسان را به گنجی بزرگتر دوستانهتر و خوشایندتر میکشاند. در نهایت، شاعر از شمس تبریزی یاد میکند و او را به عنوان سرمنشأ کمال و نیکویی معرفی مینماید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
