

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۹۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۶
خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند میدهی
هست شکرلبی اگر سرکه به قند میدهی
گر تو نمیخری مخر می به هوس همیخرم
عاشق و بیخودم مرا هرزه چه پند میدهی
پیشتر آ تو ای پری از ترشی توی بری
تاج و کمر عطا کنی بخت بلند میدهی
جان به هزار ولوله بهر تو گشت حامله
کآتش عشق خویش را تو به سپند میدهی
چون فرهاد میکشی جان مرا به که کنی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به گفتگو با محبوب خود میپردازد و از او میخواهد که عشق و محبتش را در قالب پاداشدهی بیشتر نماید. او با کنایه به این که محبوبش سرکه را با قند تعویض کند، به تلخی و شیرینی عشق اشاره می کند و میگوید که گرچه بیتابی و شیدایی عاشقانهاش قابل انکار نیست، اما انتظار محبت واقعی را دارد. شاعر خود را در آتش عشق میبیند و از محبوب میخواهد که به او بیشتر توجه کند، همچنین به مقایسه حالت خود با شخصیتهای افسانهای مانند فرهاد و عذابههایی که میبیند، اشاره میکند. در نهایت، او به محبوب میگوید که نیازی به فریب و پندهای بیاساس نیست و بهتر است که صداقت و محبت واقعی را ارائه دهد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
