

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰
هین که منم بر در ،در برگشا
بستن در نیست نشان رضا
در دل هر ذره تو را درگهیست
تا نگشایی بود آن در خفا
فالق اصباحی و رب الفلق
باز کنی صد در و گویی درآ
نی که منم بر در بلکه تویی
راه بده در بگشا خویش را
آمد کبریت برِ آتشی
گفت برون آ برِ من دلبرا
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به ارتباط عمیق میان خالق و مخلوق اشاره دارد و از در باز کردن برای ورود دلبر سخن میگوید. او تاکید میکند که بستن در نشان رضا نیست و بر دل هر ذرهای درگاه الهی وجود دارد. شاعر به شکلی عرفانی میگوید که صورت و معنی او با دلبر یکی خواهد شد و در ملاقات با او، صورتش محو میشود. همچنین، او به این نکته اشاره میکند که همه چیز در دل او جمع است و باید به درون خود نگریسته و به وصال حقیقت دست یابد. در نهایت، شاعر خواهان تجلی این وصال و پیوستگی است و به سرایت وجودی دلبر به همه نزدیکان اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
