

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۰۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۳
چو سرمست منی ای جان ز خیر و شر چه اندیشی
براق عشق جان داری ز مرگ خر چه اندیشی
چو من با تو چنین گرمم چه آه سرد میآری
چو بر بام فلک رفتی ز بحر و بر چه اندیشی
خوش آوازی من دیدی دواسازی من دیدی
رسن بازی من دیدی از این چنبر چه اندیشی
بر این صورت چه میچفسی ز بیمعنی چه میترسی
چو گوهر در بغل داری ز بدگوهر چه اندیشی
توی گوهر ز دست تو که بجهد یا ز شست تو
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تبادل عشق و حال و هوای دل میپردازد و خطاب به محبوب خود میگوید که در عالم عشق، کوچکترین دغدغهها و نگرانیها بیمعنا هستند. او تأکید میکند که در این حالت سرمستی و اوج عشق، نباید به مسائل دنیوی و زودگذر فکر کرد و باید بر لذات درونی تمرکز داشت. مولانا با تصویرسازیهای زیبا، به معانی عمیق وجودی و روحانی اشاره میکند و از محبوب میخواهد که در آغوش این عشق عمیق غوطهور شود و از ترسهای بیهوده فاصله بگیرد. در این روند، او سعی دارد تا مفهوم واقعی عشق و حال خوش آن را به تصویر بکشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
