

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۱۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۰
مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخنخایی
عجب امسال ای عاشق بدان اقبالگه آیی
برای آنک واگوید؛ نمودم گوش کَرّانه
که یعنی: من گران گوشم! سخن را بازفرمایی؟
مگر کوری بود کان دم نسازد خویشتن را کرّ
که تا باشدکه واگوید سخن آن کان زیبایی
شهم دریافت بازی را، بخندید و بگفت این را
بدان کس گو که او باشد چو تو بیعقل و هیهایی
یکی حمله دگر چون کرّ ببردم گوش و سر پیشش
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به گفتگو با یک سلطان میپردازد که از او میپرسد چرا عاشقانهها به او نرسیده است. شاعر با گفتن اینکه گوشش از شنیدن سخن پر است، نشان میدهد که نمیتواند به درستی پاسخ دهد. سلطان، که به وضوح درک عمیقتری از وضعیت دارد، به او میگوید که نمیتواند خود را گم کند و باید حقیقت را بیان کند. در نهایت، شاعر به دربانی که در کنار سلطان است نگاه میکند و متوجه میشود که نمیتواند با حیلهگری به جایی برسد، زیرا حقیقت او را در معرض رسوایی قرار میدهد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
