

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۱۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۱
به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی
چرا بیگانهای از ما چو تو در اصل از مایی
تو طوطی زادهای جانم مکن ناز و مرنجانم
ز اصل آوردهای دانم تو قانون شکرخایی
بیا در خانه خویش آ مترس از عکس خود پیش آ
بهل طبع کژاندیشی که او یاوهست و هرجایی
بیا ای شاه یغمایی مرو هر جا که ما رایی
اگر بر دیگران تلخی به نزد ما چو حلوایی
نباشد عیب در نوری کز او غافل بود کوری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به دعوت معشوق میپردازد و از او میخواهد که از انزوا بیرون بیاید و به اصل و هویت خود آشنا شود. او با اشاره به زیبایی و لطافت وجودی طرف مقابل، میگوید که از خود بیگانه بودن نادرست است. شاعر با ذکر تصاویری از طبیعت، تأکید میکند که در پی شناخت و غوطهوری در زیباییهای عالم باید از معایب و زشتیها دوری کرد. در نهایت، او بر همنشینی و پیوند با عشق و حقیقت تأکید دارد و میگوید که در این معنا انسان میتواند به کمال و روشنی دست یابد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
