

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۱۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۸
اگر امروز دلدارم کند چون دوش بدمستی
درافتد در جهان غوغا درافتد شور در هستی
الا ای عقل شوریده بد و نیک جهان دیده
که امروز است دست خون اگر چه دوش از او رستی
درآمد ترک در خرگه چه جای ترک قرص مه
کی دیده است ای مسلمانان مه گردون در این پستی
چو گرد راه هین برجه هلا پا دار و گردن نه
که مردن پیش دلبر به تو را زین عمر سردستی
برو بیسر به میخانه بخور بیرطل و پیمانه
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر از حالتی دمشینی و شگفتانگیز صحبت میکند که در آن عشق و گیجی عقل به تصویر کشیده میشود. او از شور و غوغایی میگوید که در دل و جهان به وجود میآید و بر تأثیرات عشق تأکید دارد. شاعر به مسلمانان یادآور میشود که زیبایی و رنج عشق واقعی بینظیر است و باید دل به میخانه و عشق بسپارند. در نهایت، او به خود و دیگران میآموزد که به جای ترس از درد و رنج، باید به جنون عشق بها دهند و از آن لذت ببرند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
