

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۱۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۷
ز رنگ روی شمس الدین گرم خود بو و رنگستی
مرا از روی این خورشید عارستی و ننگستی
قرابه دل ز اشکستن شدی ایمن اگر از لطف
شراب وصل آن شه را دمی در وی درنگستی
به بزمش جانهای ما ندانستی سر از پایان
اگر نه هجر بدمستش به بدمستی و جنگستی
الا ای ساقی بزمش بگردان جام باقی را
چرا بر من دلت رحمی نیارد گویی سنگستی
از آن می کو ز بهر شه دهان خویش بگشادی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از شمسالدین، معشوقی الهی و منبع عشق و معرفت، یاد میکند و به تأثیر عمیق او بر روح و دل خود میپردازد. او احساس میکند که زیبایی و روشنی شمسالدین او را از عار و ننگ دور کرده و در خلوت بزم او جانش به تنگنا افتاده است. شاعر به ساقی بزم شمس خطاب میکند و از او میخواهد که جام عشق را به او هدیه دهد تا از این شراب آسمانی مست شود. او تصاویری از باده و وصل میسازد و در نهایت به عشق و نفوذ عمیق آن اشاره میکند، به طوری که دلش را مانند دریایی میبیند که با جوشش این باده به اوج میرسد. در این میان، شاعر به قدرت و شکوه روابط روحانی نیز اشاره میکند که میتواند عقل و دل را متحول سازد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
