

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۲۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲۸
مروت نیست در سرها که اندازند دستاری
کجا گیرد نظام ای جان به صرفه خشک بازاری
رها کن گرگ خونی را که رو نارد بدان صیدی
رها کن صرفه جویی را که برناید بدین کاری
چه باشد زر چه باشد جان چه باشد گوهر و مرجان
چو نبود خرج سودایی فدای خوبی یاری
ز بخل ار طوق زر دارم مرا غلی بود غلی
وگر خلخال زر دارم مرا خاری بود خاری
برو ای شاخ بیمیوه تهی میگرد چون چرخی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به نقد بخالت و خودخواهی میپردازد و تاکید میکند که در زندگی، صرفهجویی و جمعکردن ثروت بدون کمک به دیگران و همراهی با آنها بیمعناست. او به لزوم بخشش و ایثار در میان انسانها اشاره میکند و میگوید که حتی زر و جواهرات نیز بدون محبت و همدلی ارزشی ندارند. شاعر انسان را دعوت میکند تا به سرمایههای معنوی و روابط انسانی اهمیت دهد و از قید خساست رها شود. در نهایت، او بر این باور است که حقیقی بودن و شجاعت در عمل به اصول انسانی، موجب تقرب به خداوند و نیکویی میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
