

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۲۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲۹
ایا نزدیک جان و دل چنین دوری روا داری
به جانی کز وصالت زاد مهجوری روا داری
گرفتم دانه تلخم نشاید کشت و خوردن را
تو با آن لطف شیرین کار این شوری روا داری
تو آن نوری که دوزخ را به آب خود بمیرانی
مرا در دل چنین سوزی و محروری روا داری
اگر در جنت وصلت چو آدم گندمی خوردم
مرا بیحله وصلت بدین عوری روا داری
مرا در معرکه هجران میان خون و زخم جان
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به درد و فراق ناشی از دوری معشوق میپردازد و احساسات عمیق خود را در این زمینه بیان میکند. او از معشوق میخواهد که چگونه میتواند این دوری و رنج را تحمل کند، در حالی که عشق او مانند نوری است که میتواند دوزخ را خاموش کند. شاعر در سطرهای مختلف به احساس تنهایی و محرومیتی اشاره میکند که از محبت معشوق میکشد و از او میخواهد تا این حجم از رنج و عذاب را روا نداشته باشد. همچنین، او بر این نکته تأکید میکند که با وجود وعدههای مغفرت و محبت، در حق او بیرحمی و تحمل این دردها غیرممنوع است. در نهایت، شاعر حس میکند که جایگاه او در عشق باید در روشنایی و نور باشد، نه در تاریکی و مخفیسازی.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
