

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۳۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۴
مها یک دم رعیت شو مرا شه دان و سالاری
اگر مه را جفا گویم بجنبان سر بگو آری
مرا بر تخت خود بنشان دوزانو پیش من بنشین
مرا سلطان کن و میدو به پیشم چون سلحداری
شها شیری تو من روبه تو من شو یک زمان من تو
چو روبه شیرگیر آید جهان گوید خوش اشکاری
چنان نادر خداوندی ز نادر خسروی آید
که بخشد تاج و تخت خود مگر چون تو کلهداری
ز بس احسان که فرمودی چنانم آرزو آمد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به درخواست از محبوب خود، او را به مقام سلطانی مینشاند و خود را به عنوان رعیتی مخلص معرفی میکند. او خواهان ارتباط نزدیک و معنوی با محبوبش است و آرزو دارد که در زیبایی و بزرگی او ادغام شود. شاعر با اشاره به احسان و لطف محبوب، قدرت او را به قدری میسازد که حتی دنیا در مقابلش همچون بچهای نوآموز به نظر میآید. او به نادانی خود در پیوند با معشوق اعتراف میکند و در نهایت از سرمستی و غفلت خود میگوید، در جستجوی آگاهی و بصیرت واقعی.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
