

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۳۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۵
هر آن بیمار مسکین را که از حد رفت بیماری
نماند مر ورا ناله نباشد مر ورا زاری
نباشد خامشی او را از آن کان درد ساکن شد
چو طاقت طاق شد او را خموش است او ز ناچاری
زمان رقت و رحمت بنالید از برای او
شما یاران دلدارید گرییدش ز دلداری
ازیرا ناله یاران بود تسکین بیماران
نگنجد در چنین حالت به جز ناله شما یاری
بود کاین نالهها درهم شود آن درد را مرهم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، مولانا به درد و رنج انسانهایی که بیمار و مسکین هستند میپردازد و از ناله و زاری آنها سخن میگوید. او تأکید میکند که خاموشی این بیماران از شدت درد و ناچاری است و در چنین وضعیتی، ناله یاران میتواند تسکین بخش باشد. در ادامه، به وصف لحظهای شادابی و سرور پس از رسیدن رحمت و محبت الهی پرداخته میشود که به مانند بارش گل و شک و شادی است. مولانا همچنین به نوعی تحول و تجلی عشق اشاره میکند که در نهایت همه اضداد را به وحدت میرساند و از آن پس، چهره عشق و جمال الهی نمایان میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
