

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۳۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۸
حجاب از چشم بگشایی که سبحان الذی اسری
جمال خویش بنمایی که سبحان الذی اسری
شراب عشق میجوشی از آن سوتر ز بیهوشی
هزاران عقل بربایی که سبحان الذی اسری
نهی بر فرق جان تاجی بری دل را به معراجی
ز دو کونش برافزایی که سبحان الذی اسری
بپرد دل بیابانها شود پیش از همه جانها
به ناگاهش تو پیش آیی که سبحان الذی اسری
هر آن کس را که برداری به اجلالش فرود آری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به زیبایی و عظمت الهی اشاره میکند و از حجابهای ظاهری و باطنی میگوید که از چشمها برداشته میشود. او به عشق و شور درونی میپردازد و با اشاره به معراج روحانی، از حال و هوای نزدیک شدن به خداوند سخن میگوید. در این مسیر، شاعر به شادی و وجد درونی اشاره دارد؛ جایی که حیات و عشق جانها را به رقص درمیآورد. همچنین از تلاش برای رهایی از موانع و رسیدن به حالتی والا و آسمانی سخن میگوید، جایی که دلبستگی به زیباییهای روحانی بیشتر میشود. در نهایت، شاعر فراموشی از خود را مطرح میکند و به سوی مقاماتی برتر میشتابد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
