

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۴۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴۶
سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی
بدین حالم که میبینی وزان نالم که میدانی
ورای کفر و ایمانی و مرکب تند میرانی
چه بس بیباک سلطانی همین میکن که تو آنی
یکی بازآ به ما بگذر به بیشه جانها بنگر
درختان بین ز خون تر به شکل شاخ مرجانی
شنودی تو که یک خامی ز مردان میبرد نامی
نمیترسد که خودکامی نهد داغش به پیشانی
مشو تو منکر پاکان بترس از زخم بیباکان
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به گفتگو با ماه میپردازد و او را به عنوان تجلی جان خود میشناسد. وی از حال نالانی خود سخن میگوید و از بیباکان و قدرتطلبان میترسد که خطرناکتر از ستمگران هستند. شاعر با تأکید بر اهمیت پاکان و سادهزیستان، هشدار میدهد که نباید به آنها آسیب رساند و در این مسیر به شمس تبریزی اشاره میکند که با انرژی خود میتواند مانع تیزیها و آسیبها شود. در این راستا، او بر لزوم صبر و تامل در برابر دشواریها و سختیها تأکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
